تبليغاتX
جزيره خارگ

جزيره خارگ

دست آقاي مهندس درد نكنه كه عكسمون گرفت

woeq76hobdwmcnloh24.jpg
بندر كنگ آواخر فروردين ۹۱

نشسته بوديم روي سكوي سيماني جلوي اتاقك بلوكي كه تا دريا فاصله‌اي نبود. پسرك پاكستاني با چاي و قليون محلي از ما پذيرايي مي‌كرد. از ما كه مي‌گويم منظور خودم نيست. چون كه هيچ رقمه تنباكوي محلي با مذاق ما سازگار نيست. پسرك امروز را نرفته بود سراغ گلافي و ساخت لنج. جايي دورتر در كنار ساحل را با دست اشاره مي‌كرد كه امروز صبح مامورها آمده بودند و مهاجران را جمع كرده و برده بودند. اينجا بيشتر گلافان لنج‌ساز از مهاجران پاكستاني هستند. بيشتر كه مي‌گويم نه اينكه حق هم‌وطنان را خورده باشند، به اين دليل مي‌گويم كه ديگر به سختي مي‌توان گلافي ايراني پيدا كرد. چند تايي هم از قديمي‌ترها كه هنوز هستند ديگر نه جسم و جاني براي‌شان مانده كه كار كنند و نه جوانان غيور هموطني پيدا مي‌شود كه خواسته باشد فرا گرفتن چنين هنري را.

چند تايي لنج اما هنوز از بركت وجود اينان در حال ساخت هستند بر كناره اين ساحل. يكي از لنج‌ها همين چند روز پيش كار ساختش تمام شد. منتظر مانده بودند تا شبي مهتاب فرا برسد به همراه مدي بزرگ كه آب نيلگون چندين متر بيايد جلوتر. تا جايي كه بتوان با لودر و بيل و هر چه دم دست‌شان بيايد لنج بزرگ را بكشند تا سينه دريا. تا سوار بر آب شود و راهي شود به درياهاي دور. از آنهمه آشوب كار ساخت كه اين چند ماهه شاهدش بودم رد چنگي مانده بود از لنج بر سينه خاك. شايد آخرين مقاومت‌ها در برابر زوال يكي ديگر از هنرهاي اين مرز و بوم. 

هوا اواخر فروردين ماه جنوب هنوز بهاري است و مانده تا شرجي از راه برسد و لباس را سنجاق كند به تن خيس آدمي. اما آفتاب تند است. پناه گرفته‌ايم در سايه كوتاه ديوار سر ظهر. صداي دريا مي‌پيچد ميان قل‌قل قليون ناخدا كه ديگر گوشم عادت كرده به شنيدن لهجه محلي‌اش. نقل مجلس، نقل لنجي است آنسوتر كه مي‌بايست يك سال پيش كار ساختش تمام مي‌شد كه نشد. لنج‌سازي كه قرارداد بسته بود با ناخدايي كه از آنسوتر از بندرعباس، از جايي نزديك مرز پاكستان آمده بود چه مي‌دانست كه دنيا قرار است كن‌فيكون شود. پول‌ها را داده بود مقداري چوب و الوار خريده بود و مابقي را خرج خريد خانه‌اي در شهري خوش آب و هواتر كرده بود تا هرچه پيش آيد خوش آيد. اما پيش‌آمد به ميل و مذاق او نيامد. چه مي‌دانست كه قيمت "صرف" قرار است دو برابر شود. صرفي كه زندگي مردمان اينجا بر مدار و گدار آن مي‌چرخد. صرف يعني همان واحد پول عربي "درهم" خودمان. يعني اينجا صبح كه از خواب برخاستي اولين جمله به جاي گفتن صبح به خير اين است: "صرف چنده امروز." حالا دست لنج‌ساز كوتاه است و خرما بر نخيل. صرف‌ها تمام شده. موتور لنجي صد ميليوني شده دويست ميليون به علاوه خسارت ديركرد ساخت به ازاي روزي ده ميليون(مبالغ همه به تومان است. دل خوش نكنيد به ريال). چند ماه از سررسيد تحويل لنج گذشته. شما بوديد چكار مي‌كرديد. كاري كه اين دو كرده‌اند. يكي شكايت و  مجوز ضبط اموال و پلمب دارايي‌ها و آن ديگري كشتي شكست خورده طوفان ...! 

نقل ناخدا و لنج كه تمام مي‌شود آن يكي ناخدا كه آنسوتر ميان دوتاي ديگري نشسته بناي شوخي را مي‌گذارد با من و دوربينم كه دستم هست و عكسهايم از ناخداي ديگر كه احيانا اگر ببري و تهران نمايشگاه بزني ما همين يكي را داريم و اگر طرفدار پيدا كند و غرش بزنند و ببرندش از اينجا، تكليف اين خانواده چه مي شود و مي‌ماند همه گناه‌ها به گردن شما. خداحافظي كه مي‌كنيم ناخدا با حجب رو مي‌كند به جايي كه رو به من نيست و اما روي سخنش با من است كه: "دست آقاي مهندس درد نكنه كه عكسمون گرفت." 

پ‌ن: متاسفانه تنها وبسايتي كه براي آپلود عكس پيدا كردم ريجستر نمي‌شود. مجبور شدم جايي ميان هوا كه دست خودم هم ديگر به آن نمي‌رسد آپلودش كنم. لطفا غرش نزنيد. شما را نمي‌گم البته...!

پ‌ن: ماشين پيدا شد. چند روزي قبل از عيد. اما نه دل گفتن قصه‌اش را داشتم براي شما نه دل داشتن دوباره‌اش را. اين بود كه دستش را گذاشتيم توي دست ديگري شايد كه آن دنيا ببخشايد ما را.

پ‌ن: نمي‌دانم چرا بايد تا سه نشه بازي نشه. هر چه فكر مي‌كنم پي‌نوشت سه يادم نمي‌ياد. شما ببخشيد. 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط رضوی  | 

رفيق

حالم خوش نيست. بايد فراموش كنم همه خاطرات اين پنج سال را. همه ورق‌هايي كه با هم سياه كرده‌ايم. اما نمي‌شود. پنج سال رفاقت كم زماني نيست كه همه دلبستگيهايش را بتوان يك شبه فراموش كرد. اين ديگر دلبستگي انساني نبود. مگر مي‌شد دل به غير هم سپرد. كه سپرده بوديم و خود خبر نداشتيم. كه نمي‌دانستم حالا كه نيست چقدر جاي خالي‌اش آزار دهنده است. خيلي ساده شروع شد. وام پنج ساله را داده بوديم و سند را گذاشته بودند كف دستمان. رنگ متاليك، رينگ اسپرت، و ...! اينها اما مهم نبود. مهم خودش بود كه پايه بود در رفاقت. اسم برايش انتخاب نكرديم. اما با بچه‌ها بزرگ شد پيش‌مان. كجاها كه نرفته بوديم با هم. ترسيده بوديم شايد. اما نترسيد. حتي در آن زمين خشك و تفتيده پريشان كه ترسيده بوديم از واماندن. اما وانمانده بود. تا اين اواخر... نقل دلخوري و نارضايتي هم نبود. كه همه جا ذكر خيرش كرده بودم و راضي بودم ازش به كل. فقط آن قسط‌هاي لعنتي كه تمام شد، چند باري حرف افتاده بود به اينكه حالا كه قسط‌ها تمام شده... شنيده بود انگار كه دل در گرو ديگري داريم. كه مي‌خواهيم بي‌وفايي كنيم. اما باز هم رفيق بود، رفيق. عين همه اين پنج سال. كه همه را نه چموشي كرده بود نه در راهي و بي‌راهي گذاشته بود ما را. تنها آب و روغني خواسته بود و گوش به فرمان بود تا به هر جهنم دره‌اي كه خواسته بوديم برود، بي‌هيچ توقعي.

حالا اما نيست ديگر. نارفيقي نمي‌دانم از كدام جهنم دره‌اي پيدا شد و بي‌رفيق‌مان كرد. دو شب پيش. نرسيده بودم به گرد پايش توي كوچه با لباس نيمداري كه تنم بود در آن ظلمت و سياهي شب. نمي‌دانم چقدر دور شده حالا. چقدر دورتر. كاش مهربان باشد آن نارفيق با رفيق ما. نقل پول نيست اين واماندگي و سرخوردگي. كه داده بودم عين جنيفر سر تا به پايش را بيمه كرده بودم، بي‌هيچ منتي. همه اين پنج سال. مهم خودش بود و خاطراتي كه با هم داشتيم. مهم بودنش بود. مهم با هم بودن‌مان بود كه تا كه بود هيچ انگار حس نكرديم. مهم عادتي بود كه به هم داشتيم. آهنگ‌هايي كه با هم شنيديم. حرف‌هايي كه در تنهايي‌مان فقط شنيده بود خصوصي. حرف‌هايي كه جاي ديگري نمي‌توان گفت بي‌دلواپسي. حالا نشسته‌ام و رج مي‌زنم همه صفحات اين تاريخ پنج ساله را.

دلخور نيستم ازش. كه رفيق بود تا به آخر. حتي از آن دزد نارفيق. حتي از آن افسر كلانتري كه برايش مهم گرفتن چند كپي از فرم شكايت بود تا خود شكايت. حتي از آن افسر آگاهي كه برايش مهم فرستادنت براي گرفتن امضايي ديگر بود، هر چه دورتر بهتر. حتي تا آن سر شهر. حتي از آن دادسرايي كه مهم برايش باطل كردن تمبر پنج هزار توماني بود. دلخور نيستم از همه آن كساني كه  مي‌شد سوالي ازت بپرسند. حتي يكي. حتي اشاره‌اي تا كمي آرامت كرده باشند. كه مثلا هستند هنوز...

رفيقم حالا طالب است. شاعر گرانقدر استان بوشهر با آن صداي دلنشين كه سيري ندارد گوش دادن به حرف حق زدنش:

 

دومن دزده و

بالا دزده

نوكر دزده و

آقا دزده

كشور سراندر پا دزده

غير از خدا رحمش بياد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط رضوی  | 

لنگه آذر 90

سال و ماه و روز و دقيقه و ثانيه‌ها را هم كه دور باشي و هي بشماري همه لحظه‌هاي اين دور بودنت را و دلخوش باشي به همه اين سالي يكبار ديدن‌هايت و نفس كشيدن هايت در هوا و فضايي كه يك عمر نفس كشيده‌اي پيش از اين با همه بوي زهم و شرجي هوايش، باز نمي‌شود كه بي‌تابش نباشي و بي‌خيال نباشي و از دستت نرود لحظه‌اي و فرصتي كه دست مي دهد حالا هرچند كوتاه حتي يك روز  و يا هم يك نيم روز كه از چله كمان در نروي و لحظه‌اي بعدتر در هوايش نباشي. فرقي هم ندارند با هم كه دريا درياست و ساحل، ساحل.

استاد نعمان مثل ما آنقدر حريص ديدن و بوييدن دريا نيست كه رهايش نكنيم در همان كارگاه كوچك ساحلي‌اش كه مشغول باشد با ابزارهايش و فرزند جوانش كه شايد روزي راه سالها رفته پدر را در دست گيرد و ذره‌اي از اين ساحل دنج و آرام را با دنيايي عوض نكند. رد خط ساحلي را مي‌گيريم و پرسه مي‌زنيم ميان ماسه‌هايي كه از سر عادت كمتر آدم‌هاي اينجايي صداي غرچ غرچ گذرش از زير پا را مي‌شنوند و حال مي‌كنند به قلقلكي كه به كف پاها مي‌دهد و نرمه موجي كه هي مي‌آيد و هي زير پايت را خالي مي‌كند كه بكشاندت ميان آبي آرام دريا و يه دل سير سر حالت بياورد.

كمي آنسوتر، نرسيده به سنگ‌هايي كه عقب مانده‌اند از عقب كشيدن دريا و مانده‌اند عاطل و باطل ميان مشتاهايي كه شايد دست‌هايي لحظاتي پيش‌تر ماهي‌هايش را خالي كرده باشند، از دور مي‌بينم كه يكه و تنها روي ماسه ساحل افتاده و تلالو وجودش جذبه‌اي دارد جذاب و عجيب. دست مي‌برم و سفيدي وجودش را ميان انگشتاهايم مي‌گيرم. لمسش مي‌كنم. حسش مي‌كنم. نگاهش مي‌كنم و به حالش غبطه مي‌خورم از اين همه آرامي و يكرنگي. از دكتر مي‌خواهم كف دستش را باز كند و رهايش مي‌كنم ميان دستش. نگاهش پر از تعجب است از چيزي كه شايد تا بحال نديده. مي‌پرسم چه حدس مي‌زني؟ همان جوابي را مي‌دهد كه همگان در اولين نگاه حدس مي‌زنند: "ژله!" مي‌گويم تابحال ژله‌اي ديده‌اي كه زنده باشد، زندگي كند، نفس بكشد، بخورد، بنوشد و توليد مثل كند؟ مي‌گويد يعني اين همه اينكارها را مي‌كند. مي‌گويم مگر از "عروس دريا" انتظاري جز اين است. مي‌گويد اين اولين بار است در تمام عمرم كه يك عروس دريايي مي‌بينم. مي‌گويم دريا پر است از زيبايي. 

fb1ivoit9g8c649jyj0.jpg
عروس دريا

لنج ناخدا هنوز نيمه كاره است و لم داده كنار ساحل و هنوز مانده تا تكه هاي اين پازل به هم چفت و بست شوند و بشود لنجي كه بتوان يك عمر پشت سكانش نشست و دل داد به دل دريا و از صبح خروسخوان تا شب‌هاي سحرانگيزش به نداي چوشي گوش داد و زمزمه فايز خوان‌ها. از كنار بشكه پر از خرنگ آتش كه مي‌گذريم حواسمان نيست به كتري سياهي كه طعم گس دود و آتش را به ميان مي‌كشد و مزه يك عمر چاي دودي نخورده را يكجا به درون آدمي مي‌ريزد. عكس‌ها را از همان بالاي نردبان بي‌چفت و بست انتهاي لنج مي‌گيرم و خودم را مي‌رسانم به ناخدا و حلقه آدم‌هايي كه گرد گرماي رخوت‌انگيز آتش حلقه زده‌اند. قليان هم گل مجلس بود با تنباكي محلي كه به اصرار دوستان دو سه نفسي بيشتر نتوانسته بودم بزنم آنهم به اندازه‌اي كه جسم نازنين را به رايگان ارزاني كرم و مورچه‌ها نكرده باشيم. چاي دودي را نخواستم كه بي‌ياد دوستان بخورم و همراه با كتري و قليان قابي شد براي اينجا و ديوار منزلي كه دوستان از راه دور و نزديك مي‌آيند.

dhrhyptx10yxf5aifqlh.jpg

نشسته بوديم رو به دريا و ماشويه كوچكي كه ناخدايش پارو زنان به ساحل ما آمد. ناخداي ما ساكت بود و خيره مانده بود به آن يكي ناخدا كه ته‌مانده انرژي‌اش را در دستان پارو بدست انداخته بود با چهره‌اي آفتاب سوخته و رد يك عمر كار و تلاش بر گذر عمرش. صبحگاه زود قايق را انداخته بود به آب و زده بود به دريا تا حالا كه سر ظهر بود و سهمش از روزي حلال، چند تايي ماهي شعري بود و يكي هم بقول بومي‌ها، "انكاس". ماهي مركب را اينجا انكاس گويند متفاوت از نامي كه ما در ساحلي آنسوتر "خساك" گوييم. ماهي انكاس سهم شام شب‌مان شد و چند تا ماهي ديگر هم سهم آتش برياني بود كه ميان‌مان مي‌سوخت.

yihdr2d985be57b8kh29.jpg

zlase09kfdduuqbfu35r.jpg

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1390ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط رضوی  | 

سفر به ولایت هندوستان (1)

آفتاب‌پرستان نازنین

هند یکی از ده کشوری است در جهان که گفته می‌شود قبل از رسیدن اجل معلق حتما می‌بایست رفت و دید و نترسید از حرف‌هایی که گفته می‌شود و انگ‌هایی که زده می‌شود که عین واقعیت هم هست هر آنچه می‌شنوید و می‌پندارید از این سرزمین دراندشت هفتاد و دو ملت. حالا اینکه این توفیق نصیب اجل معلق ما نشده که شیپور ناسورش را بگذارد بیخ گوش ما و هی بدمد پیش از اینکه هندی دیده باشیم و طی طریقی کرده باشیم در این سرزمین عجایب خود حکایت دیگری دارد و مجال دیگری می‌طلبد.

فرودگاه امام در این صبح سرد پاییزی که سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کند مثل همیشه همه چیزش مرتب است. سیستم چک کردن بلیط و دادن کارت پرواز قطع است. طف طویلی از مسافران جلوی کانترها نشسته و خوابیده و آویزان وقت می‌گذرانند. صف‌های طویلی جلوی باجه‌های پرداخت ارز دولتی قد کشیده‌اند و صف دراز دیگری جلوی اتاق کپی. اضافه کنید به همه این سیستم مرتب، کاروان رنگارنگی از پیرمردان و پیرزنان هندی که کف سالن فرودگاه را مال خود کرده‌اند و همه پهن شده‌اند روی زمین. نفر بغل دستی آرام در گوشم می‌گوید خدا به داد مسافرهایی برسد که قرار است با این آفتاب‌پرست‌ها همسفر شوند.

پرواز با خطوط محترم ایران ایر را اگر از قشر مرفهین عزیز هستید پیشنهاد نمی‌کنم که نه از احساس پرواز و پریدن در آن خبری هست و نه از هیچ چیز دیگری. انگار که همین مینی‌بوس بین راهی مش باقر همسایه خودمان که حداقل با دیدن عاج‌های صاف شده لاستیک‌هایش دخیل نمی‌بندید به معجزات کاپیتان شهبازی و احیانا نشستن بی‌چرخ و لاستیک روی زمین گرم خدا. همه آن عزیزان رنگارنگ اما همسفرمان بودند در این سفر که شاید نیمی از ظرفیت هواپیما را مال خود کرده بودند. می‌گفتند که اینها مسافران دائم السفر این هواپیمایی هستند و البته به خرج دولت کریمه خودمان به اضافه پول توجیبی توی راه که دعوتند به زیارت ایران تا کور شود آمریکا و انگلیس و هرآنکه نتواند دید (قابل توجه عزیزانی که به کمتر از گرفتن حقوق مادام المعمر فکر نمی‌کنند). باور کنید که ته جیب همه‌شان را در حالت عادی اگر خالی می‌کردید کفاف کرایه مینی‌بوش مش‌باقر تا فرودگاه را هم نمی‌داد. هواپیما اما هنوز اوج نگرفته که صدای اخ و تف‌ها به اوج می‌رسد و فین‌های کشداری که خالی می‌شود لای دستمال‌های رنگی و دستشویی‌های سیفون نکشیده‌ای که ساعتی بعد بلااستفاده می‌شوند.

هند اما سرزمین دیگری است. بی‌آنکه مهم باشد کجایش هستید و کجایش قرار است که بروید که همه مثل هم هستند و البته در اوج نتاقض. هند را نباید گشت و سیاحت کرد. هند را باید زندگی کرد...!

 

پ.ن ۱: قرار نبود اینبار چیزکی بنویسم. اما نشد!
پ.ن ۲: آسان نیست اینجا نوشتن با اینترنتی که همه جا نیست و یافتنش بس مشکل.
پ.ن ۳: هنوز در استان گجرات هستم و مرزهای زمینی را در می نوردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1390ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط رضوی  | 

حميد مهدويان

حميد، اهل شاهرود بود. اين را همان چند روز اولي كه رسيده بودم روي كشتي فهميدم. تپل‌ها را هميشه با مشخصات شخصيت مهربان و دوست داشتني با لب هميشه خندان مي‌شناختم و حميد همان بود، با خنده‌هايي كه هيچوقت از روي لبش محو نمي‌شد. يك ماهي از سر اجبار مانده بودم روي كشتي كه مي‌بايست خط لوله را از جزيره سيري برسانيم به سكوي مبارك در آب‌هاي امارات. همان خطي كه بعدها معروف شد به قرارداد كرسنت و آخر و عاقبتش پا در هوا ماند تا هنوز. به مبارك كه رسيديم سر لوله را به مباركي گره زديم به سكوي مبارك امارات و با كشتي كوچكتري برگشتيم به ساحل. حميد اما مانده بود. مي‌گفت ما را براي دريا ساخته‌اند و كاري نداريم روي زمين خدا كه بياييم و دل ببنديم. رزق و روزي ما را از روز ازل حواله دريا داده‌اند و ناف‌مان را گره زده‌اند به ناف ماهيان دريا كه چاره‌اي ندارند جز اينكه قاتق نان‌مان شوند يا قاتل جان‌مان.

چند ماه بعد، درست شب عيدي قسر در رفته بوديم از حادثه‌اي كه همه را تا لب پرتگاه مرگ برده بود. طوفاني كه ناگهان از راه رسيده بود و فرصت نداده بود تا شش لنگر اطراف كشتي را جمع كنيم و زنجير همان لنگرها كشتي را به پهلو خوابانده بود و داشت كار را تمام ميكرد كه مسلماني در كشور امارات (و نه در ايران) به فريادهاي كمك‌خواهي كاپيتان پاكستاني ما جواب داد و شده فرشته نجات ما و حميد و ديگراني كه بودند. صبح فرداي حادثه كه كمي خروش امواج فروكش كرده بود كشتي درهم شكسته را كشانديم تا بندر لنگه و البته خوشحال كه مفري فراهم شده تا شب عيد را كنار خانواده‌هايمان باشيم. حميد اما باز هم مانده بود. مانده بود تا با كمك ديگراني كه بودند اسباب و وسايل تعميرات كشتي را فراهم كنند و كشتي را برگردانند به دريا. كه نفت و گاز را از اعماق بكشانند بالا. كه از قطري‌ها و اماراتي‌ها و عربستاني‌ها بيشتر از اين عقب نمانيم. تا گرما و انرژي را برسانند به خانه‌ها. تا رگ گردن ديگراني در شعارهاي پرطمطراق انتخاباتي بيشتر بزند بيرون. تا ...

امروز شش روز از حادثه غرق شدن كشتي كوشا 1 مي‌گذرد. امروز شش روز است كه از حميد و دوستانش خبري نيست. تلفن‌ها لحظه‌اي آرام و قرار ندارد. مانده‌ايم كه كجا بساط حجله حميد را علم كنيم. حميدي كه انگار خيال بازگشت از دريا را، هيچ ندارد.

gqce75auncphvujngvg6.jpg

پي‌نوشت: عكس بالا را در يكي از شبهاي پاييز ۲۰۰۴ بر روي كشتي گرفته‌ايم. حميد نفر ايستاده جلو (سمت چپ) درست جلوي من ايستاده است. قانون آسياب به نوبت شايد اينبار رعايت شود. از لينك پايين مي‌توانيد عكس را با كيفيت بهتري ببينيد:

  http://www.pic.iran-forum.ir/viewer.php?file=828sb1sux8ov2nrbh7p8.jpg

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط رضوی  |